|
اين بار گمش نکردم دنبالش رفتم دوست داشتم برم. ميخواستم ببينم اين کيه که همه جا هست. ميدويييدو هرزگاهی بر ميگشت نگام ميکردو اشکاشو پاک ميکردو ميخندييد وايساد برگشت نگام کرد التماس عجيبي تو چشماش بود.به يه بيدمجنون اشاره کردو دوييد طرفش قدمام آروم تر شد قلبم سخت ميزد! رسيدم. حالا ميتونستم قشنگ ببينمش.
پناه سال ولادت ۱۳۶۶ سال وفات ۱۳۹۲ چشم افتاد به يه دفتر چه کنار قبر افتاده بود. بازش کردم صفحه 6 : يه پنجره با يه قفس يه حنجره بي همنفس سهم من از بودن تو هيچي نيست. ص15 باورم نميشه دستات توي دست من نباشه رو درو ديوار خونه........ ولي نفس ميکشي همين برام بسه ص 25 بايد تو رو پيدا کنم شايدهنوزم دير نيست. خدايا يعني زنده ميمونم تا پيداش ...نه پیدام......نه هیچی . ص40 : آخر يه شب اين گريه ها سوي چشامو ميبره. خدايا ميشه يه روزي بفهمه يکي اين جوري دوسش داشت؟ تموم نميشد. آخر دفترو باز کردم .
نياد اون روزي که ديره براي داشتن عشقم نياد.خدايا ميشه من ديگه زنده نباشم؟ ميخوام بميرم تا واسه هميشه پيشش باشم هميشه و همه جا .................................... ................................................
خدايا يعني ميفهمه؟ ميفهمه که چه قدر دوسش داشتم؟
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 23:38 توسط پناه |
|