|
نه بابا هیچی نمیتونی بگی نه بابا فکرشو نکن نمیتونی بگی الان دوست داشتی تو بغلش بودیو محکم فشارش میدادیو زار زار گریه میکردی نمیتونی بگی هر کی تو زندگیت اومدو بهت گفت دوست داره تمام حسرتای دنیا خورد تو سرت که چرا اون جاشون نیست نمیتونی به کسی بگی که تمام سکوتهایی که همیشه به خاطرشون مواخذه میشدی پر بود از رویای با اون بودن جایی که هیچ کس نبود جز تو و اون نمیتونی بهش بقبولونی هیچ وقت پیشت نبود اما تمام عمر تو چشاش نگاه میکردیو باهاش حرف میزدی تا به همه ی ثانیه ها بگی هیچ وقت نمیتونه اونو ازت بگیره نمیتونی بگی غصه میخوردی واسه این که تو هیچ چیز نمیدیدی جز اون و اون همه چیزو می دید جز تو فقط میتونی آروم بغضتو قورت بدیو بگی بی خیال تو این سالها هیچ وقت نتونستم هیچی بگم تو این ۲۱ سال این قدر مثل امروز گند نبودم بی خیال + نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387 17:39 توسط پناه |
فاصله ها بیشتر شد .همون اون فاصلههاها فاصله هام بیشتر که شد خاطره هام بیشتر شد .از همون خاطره ها خاطره هام بیشتر شد این جوری شد دردامم بیشتر شد .از همون دردا دردا که بیشتر شد گریه هام خشک شد نمیدونم چرا این بر عکس شد اشکا که خشک شد زد به سرم دلم خواست شاد باشم الکی خوشیام بیشتر که نه تازه شروع شد شادی های الکی خنده ها رو آورد از همون خنده ها .اونا که هم از رو محبته هم از رو کینه و نفرت کینه زد به دلم. دلم خونه میدونی؟ فاصله ها که بیشتر شد این شد این میبینی؟ خا هر چی از پناه موند قسمت نصف مال من نصف مال تو پناه از همون پناه ها میدونی که
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387 17:59 توسط پناه |
|