|
کاش بدونی کاش بدونی کاش بدونی بابا من همه چیو میدونم من میدونم یه آدم احمقم که جز باور یه مشت حرفای تاریخ مصرف گذشته چیزی ندارم میدونم تا اون روزی که نبینمت بزرگترین حسرت دنیا باهامه اما اما اگه یه روز ببینمت هیچی جز بی هودگی ندارم میدونم اگه زمان به عقب برگرده من تمام راه اشتباهیو که رفتم دوباره تکرار میکنم میدونستی میدونستم که هیچ وقت باهام حرف نمیزنی ولی تو چشات زل میزدمو باهات حرف میزدم تا فکر نکنی تنهایی یا شایدم من فکر نکنم که تنهام. به من نگاه کن حرفا از دست من خسته شدن جمله های تکراری سوهان روحن زمان دیگه حالش از من به هم میخوره تمام ۳ دقیقه هاشو هدر دادم به من نگاه کن نگاه کن کاش میشد بدونی کاش.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 18:54 توسط پناه |
پس فردا روز عشقه من فقط خدارو دارم واسه این قلب خسته دنبال یه کاغذ کادو می گردم یه کاغذ کادوی پار چه ای یه پارچه ی سفید که پر از عطر بهار نارنج باشه من جز این قلب خسته چیزی ندارم به خدا هدیه کنم میخوام فقط اونجا فقط اون لحظه کنارم باشی نزار بوی کافور جلوی عطر بهار نارنجو بگیره قول میدی؟ + نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 19:6 توسط پناه |
موجی از افکار غریب در این جا حاکم شده و من امیدی به هنگامه ی صبح ندارم صبحی که نوید هومن بودن مردمی را بدهد که دیگر حتی در روشنایی هم از نشان دادن قفدان مردیشان هیچ واههمه ندارند
موجی از افکار پلید در این جا ساکن شده رحیم بودن بس است دیگر پارسا نخواهم بود هیچ زمان خواهم خورد عین ماهیانی که گوشتهای غریبه ی ته دریا را میخوردند با لذت با نفرت فرید بودن را به ارث نبردم هیچ کس به ارث نبرد مرا به اوج برد .مرا به قعر برد دیگر تمام اشکان ما خشکیده اند دیگر کسی اشک برای خود هم نخواهد ریخت عشوه های ما کار دستمان داد عشوه عشوه ناز حالا که الناز میخواهیم هیچ چیز نمیبینیم الا ناز فراموشی مطلق دیگر اینجارا برای هیچ کس آذین کاری نخواهم کرد آرش کمان گیر خجالت میکشم در خواب هم ببینمش او باید خجالت بکشد. زهرایی بودن از تمام سلول های بدنم ربوده شد نخواستم شد آرام آرمیده ام و به این میاندیشم باید راحیل شوم وبروم به دیاری که.... به دیاری که اگر زخم خوردم.................... پریسا نبودم پناه می مانم پناهی که همیشه شاد مهر است + نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386 23:59 توسط پناه |
|