|
منو ببخش بابت همه چی منوببخش خواستم دل سنگ باشم دل سنگ بودنو دوست داشتم از تو هم بیشتر ببخشید که از سرتم زیادی بودم من کلا" زیادیم میدونم الان داری منفجر میشی درک میکنم منو ببخش که هی منو می بخشیدی اما من فک میکردم من کاری نکردم که منو ببخشی نچ نچ نچ من خدای تو بودم ا ا ا ا ا اتو منو خدای خودت میدونستی چه خدای بدی خدای تاریکیها خلاصه منو ببخش دیگه همین این دفه خواستی کسی خدات شه از خوب بودنش مطمئن شو باور کن من پناهم باور کن من این جوری نبودم
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386 22:43 توسط پناه |
نمیخوام میخوام بنویسم از چیزایی که نوشتن نداره میخوام بنویسم. نه از چیزای ساده ای که باید نوشته شه یا چیزایی که همه جون میکنن تا درارنو بچپونن این تو میخوام از چیزایی بنویسم که یه چیزایی رو به وجود آورد میخوام از چیزایی بنویسم که این قدر بیصداست که داد همرو دراورده میخوام اینارو داد بزنم اصلا" میخوام اسم وبلاگمو عوض کنم میخوام این پستم مزخرفترین پستم باشه اصلا"خوشم نمیاد عوض شم نمیخوام عوضی شم من یه آدم بلند پروازم نه ببین من یه آدم بلند پروازم که گاهی اوقات بسنده میکنم به این که یکی بهم بگه(خانمی خوبی؟) همین میخوام بنویسم از تمام چیزایی که تا به حال نوشته نشده اما
نمیدونم از کجا شروع کنم + نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 20:16 توسط پناه |
هی رفتنو من گریه کردم باز رفتن من گریه کردم رفتنو من گریه کردم .یه هو ساکت شدم دلم واسه خودم سوخت بعد گریه کردم حالا من گریه کردمو اونا رفتن باز من گریه کردمو اونا رفتن. ........................................................................ ............................................................... ...................................................... من نمیدونستم این قد آهم میگیره
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386 15:35 توسط پناه |
گفت تو یه دستم تویی تو یه دستم همه دنیام با من نبود گفت من اینو میخوام البته نگفت کدوم دستو . به من که نگفت . من پناهم یا... اصلا" چه فرقی میکنه ولی به خدا منم تو چشام نگاه کن من نمیزارم یعنی یاد گرفتم نزارم کسی زیاد به چشام نگاه کنه. تو یه دستم تویی تو یه دستم تمام خاطراتم تو یه دستم تویی تو یه دستم تمام چیزایی که به خاطرش از ته دل گریه کردمو از ته دل خندیدم تو یه دستم تویی تو یه دستم تمام دنیام من این دستو میخوام من دستی که تو توش باشیو از جا میکنم ببخش. نبخشیدیم به درک باور کن من پناهم باور کن من این جوری نبودم من چرا خستگی از تنم در نمیره؟
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386 20:32 توسط پناه |
|