|
لا به لای چیزایی که داشت خاک می خوردو می رفت تا خاطره بشه یه چیزی پیدا کردم که با دیدنش باز دلم لرزید چیزی که هنوز جزوی از من بود چیزی که پیشم نبود هیچ وقت. اما چون من اونی نبودم که فکر می کردم فکر می کردم همیشه باهامه چه قدر نامردی دنیا چه قدر نامردی خواستم باهات لج کنم خواستم تحویلت نگیرم.....چرا تو باهام لج میکنی مگه ازم بزرگتر نیستی...لذت میبری از کارت یا نه داری دق میکنی گندات داره یکی یکی در میاد آره همینه دقت کردی چی کار کردی؟ یه موقعی همه آدم بودن حالا چی؟ یکی شده دیوونه.یکی شده خون آشام . یکی که ادعای بمب ۱۸ تیر بودنو داشت حالا تنها دل خوشیش دق دادن باباشه ولج بازی اصلا" آدما دیگه شناخته نمی شن کاری کردی که خدای خوبم که قشنگترین و سخت ترین لحظه ها مونو باهاش سهیم بودیم راه به راه داره به فحش کشیده می شه بسه دیگه همیشه آدما تو رو به افتخار رسوندن تو هیچ وقت پیش نرفتی تو همیشه فرو رفتی .......
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386 21:52 توسط پناه |
از در که وارد می شه همه بلند می شن هورا میکشن فکر میکنه دیگه همه ی مجلس رو اون می چرخه بوی شاباش که میاد همه میریزن وسط چه حالی میکنه باز خیال خام حالا نوبت فیلم برداره خوب خانم حالا گل این ور کن اون ور کن صورتتو کج نکن هزار تاژست آب دوغ خیاریو..... هرز گاهیم چند نفر میان اجازه ی عکس گفتن می کنن بازم خیال خام حالا آهنگ مخصوص عروس خانم همه میریزن وسط صدقه سریاشون حواله کنن هی عروس میاد بگیرتش طرف میکشه عقب عروسم باز به خیال خام فک میکنه طرف عاشق چشمو ابروشه نگو طرف میخواد کاملا" تو تیر رس فیلم بر دار باشه موقع شام عروس خانم سفارش شدست.......... خانمی نخوری رژ لبت پاک میشه فکت زیاد بجمبه از ریخت می افتی حالا باز فیلم بر دار خوب خانم قاشق تا دهنت بگیر میخوام عکس بگیرم غذا تمام نشده چادر چاقچور میکنن یادشون میره خذاحافظی کنن طلا زنیرو جا گذاشتم . یه سرویس طلا از خواهر شوهر عروس با یه دست نوشته (ایشا الله در پیله ی خوشبختیت خوش باشی) تازه با این پارادوکس زیبا چه حالیم میکنه پیله ی خوشبختی....حالا اگه دوست داشتی عروس شو مارو یادت نره......... خوش باشی
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386 1:7 توسط پناه |
دیگه واقعا"چیزی واسه فکر کردن نیست..مغزم خالیه خالیه اصلا"از اولشم باید همین جوری بود شاید ترانه نیستم دیگه هم نمی خوام جاودانه باشم... خبری از باد هم نیست دروغه بابا باد ما رو با خودش نمی بره. ..هیچ کس جاودانه نیست دیگه دست به دیوان حافظ نمی زنم چه حسی داری وقتی به این فکر میکنی اونی که بودی نبودی؟ یکی می میره پارچه سیاه زدن در خونشون بغلیش عروسی میگیره ...محشره خوب میخوای واسه کی جاودانه باشی واسه این آدما؟ حالا میخوام یه خورده به زندگی رو ندم .تحویلش نگیرم شاید خودش بیاد طرفم ها؟ ولی پناه می مونم حالا چه راست چه دروق پناهم.......
+ نوشته شده در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386 13:51 توسط پناه |
|